خرید بک لینک
بچگیام آروم و گوشه گیر بودم، جایی میرفتم مهمونی ساکت یه گوشه مینشستم وبه بازی کردن بقیه نگاه میکردم و منتظر بودم یکی از بچه ها بگه که باهاشون بازی کنم یا اینکه مامانم اجازه بده تا برم و باهاشون بازی کنم ، اما بیشتر وقتا این اتفاق نمی افتاد و بچه و مامانم اینقد سرگرم صحبت و بازی بودن که من رو یادشون میرفت. این بود که همیشه تو حسرت اون لحظه بودم حتی اگه جایی دیگه هم بازی میکردم بازم فکرم تو موقعیت قبلی بود و حسرت میخوردم. الان که بزرگ شدم هم هنوز همون بچه آرومم که از دور داره به اون نگاه میکنه، دستاشو میگیره و تو رویاهاش باهاش سفر میکنه
من الان اون بچه آروم و گوشه گیرم که تو اونو توی پیرهن چارخونه ی مردونه تصور میکنه و نمیتونه دوست داشتنشو فریاد بزنه و حسرت میخوره که چرا فقط میتونه از دور اونو نگاه کنه.

برچسب: نویسنده: بردیا رضاپور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

صفحه بندی