خرید بک لینک

یادمه هشت سالم بود یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه مینو

به صف ایستادیم و بردنمون توی کارخونه که خط تولید بیسکوییتو ببینیم

وقتی به قسمتی رسیدیم که از دستگاه بیسکوییت میومد بیرون ، خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکوییتایی که دستگاه میدادو برداشتن و خوردن ..

من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم دارن کار اشتباه و زشتی میکنن ، واسه همین موندم تو صف

ولی آخرش اونا بیسکوییت خورده بودن و منی که ادبُ رعایت کرده بودم هیچی نصیبم نشد

الان ۱۷ سالمه ، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد

خیلی جاها سعی کردم خوب باشم و یه سری چیزارو رعایت کنم ، ولی در نهایت من چیزی نداشتم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزارو زیر پا گذاشتن از بیسکوییتای تو دستشون لذت بردن

از همون موقع تا الان یکی از سؤالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهم ترِ یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟

اونم واسه مردمی که تو و شخصیتتو با بیسکوییتای توی دستت میسنجن!



+حقمون رو از دنیا بگیریم هر جوری هست تمام تلاشمونو بکنیم
-البته من هفده سالم نیست بیست و یک سالمه (:

برچسب: نویسنده: بردیا رضاپور تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 7:03

صفحه بندی